یا ابا عبدالله...

دختر بی خیال!

من و دوستانم

بعد از یه مدت طولانی دارم برمیگردم خونه... قراره ۱۰ روز بمونم...کلاسا رو دودره کردیم که یه دل سیر بریم شهرمون...باید ۹ ساعت تو اتوبوس له بشم تا برسم خونه... اونم چه ساعتی...۴ صبح میرسم ..متأسفانه فقط همین یه ساعت سرویس هست..وگرنه یه ساعت مناسبتر انتخاب میکردم...

 این مدت خاطرات خوبی داشتم ولی ننوشتم ایشالله سر فرصت مینویسم....

یکیش همین دیشب بود ..تو مسجد دانشگاه مراسم عزاداری برای امام حسین بود..با دوستام همگی رفتیم... خیلی خوب بود... فضا خیلی معنوی  ما هم به قول یکی از بچه ها همگی ملکوتی شده بودیم.. بعد از اونم دم در مسجد بهمون آش نذری دادن... ولی متأسفانه قاشق بهمون نرسید ..اگرهم میخواستیم  آشمونو ببریم خوابگاه تو راه یخ میکرد و از دهن می افتاد..واسه همین یه چاره اندیشیدیم..رفتیم پشت یه درخت و ( خیلی ببخشید..هورت کشیدیم!) خداییش اینجوری خیلی بیشتر چسبید...خلاصه مراسم خوبی برگذار شد...ولی از یه ماجرایی با خبر شدیم که خیلی متأثرمون کرد و اونم این بود که بعضی از  پسرای رشته ی پزشکی تو خوابگاهشون شب سوم محرم مراسم رقص و پایکوبی راه انداخته بودن و حرمت امام حسین رو نگه نداشته بودن..

ولی در عوض خوابگاه ما حال و هوای دیگه ای داشت... صدای نوحه و شیر کاکائوی نذری و...



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+نوشته شده در یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:,ساعت22:39توسط ندا | |